
زنـدگــی…
ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی
زنـدگــی…
ارزش آنرا دارد که ببوییاش چو گل، که بنوشیاش چو شهد
زنـدگــی…
بغض فـروخورده نیست، زندگی داغ جگـــر گـــوشه نیست
زنـدگــی…
لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است، زندگی شوق تبسم به لب خشکیده است
زنـدگــی…
جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ
زنـدگــی…
دست نوازش به ســر نوزادی است، زندگی بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست
زنـدگــی…
شـــوق وصال یار است، لحظه دیدار به هنگامـــه یاس، تکیه زدن بر یــار است
زنـدگــی…
چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است
زنـدگــی…
مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است
زنـدگــی…
قطعه ســرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به ســــرشاخه امید و رجا، زندگی راز فـروزندگی خورشید است، اوج درخشندگـــی مهتــاب است
زنـدگــی…
شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است
زنـدگــی…
طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است، درک چرا بودن است،
زنـدگــی…
مزه طعم شکلات به مذاق طفل است… به، چقدر شیـــرین است!
زنـدگــی…
خاطــــره یک شب خوش، زیـــر نور مهتاب، روی یک نیمکت چـــوبی سبـــز، ثبت در سینـــه است
زنـدگــی…
خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه
زنـدگــی…
گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است
زنـدگــی…
هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد، زندگی را باید، قدر بدانیم همه…
نظرات شما عزیزان:
آجی کوچیکه 
ساعت7:42---27 اسفند 1390
روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد... تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...
آجی کوچیکه 
ساعت7:35---27 اسفند 1390
:: موضوعات مرتبط:
<-CategoryName->
:: برچسبها:
<-TagName->